داستان زندگی های ما

 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 




داستان عارفانه و زیبا در مورد سه دسته شدن آدمیان

 

 

               تو رازی و ما راز

پرده، اندکی‌ کنار رفت‌ و هزار راز روی‌ زمین‌ ریخت.

رازی‌ به‌ اسم‌ درخت، رازی‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازی‌ به‌ اسم‌ انسان.رازی‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ که‌ می‌دانی.

و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.و آدمی‌ این‌ سوی‌ پرده‌ ماند با بهتی‌ عظیم‌ به‌ نام‌ زندگی، که‌ هر سنگ‌ریزه‌اش‌ به‌ رازی‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌ای‌ رازی‌ می‌چکید.

در این‌ سوی‌ رازناک‌ پرده، آدمیان‌ سه‌ دسته‌ شدند.

گروهی‌ گفتند: هرگز رازی‌ نبوده، هرگز رازی‌ نیست‌ و رازها را نادیده‌ انگاشتند و پشت‌ به‌ راز و زندگی‌ زیستند.

خدا نام‌ آنها را گمشدگان‌ گذاشت.

و گروهی‌ دیگر گفتند: رازی‌ هست، اما عقل‌ و توان‌ نیز هست. ما رازها را می‌گشاییم؛ و مغرورانه‌ رفتند تا گره‌ راز و زندگی‌ را بگشایند.

خدا گفت: توفیق‌ با شما باد، به‌ پاس‌ تلاشتان‌ پاداش‌ خواهید گرفت. اما بترسید که‌ درگشودن‌ همان‌ راز نخستین‌ وابمانید.

و گروه‌ سوم‌ اما، سرمایه‌ای‌ جز حیرت‌ نداشتند و گفتند: در پس‌ هر راز، رازی‌ است‌ و در دل‌ هر راز، رازی.

جهان‌ راز است‌ و تو رازی‌ و ما راز. تو بگو که‌ چه‌ باید کرد و چگونه‌ باید رفت.

خدا گفت: نام‌ شما را مؤ‌من‌ می‌گذارم، خود، شما را راه‌ خواهم‌ برد. دستتان‌ را به‌ من‌ بدهید.

آنها دستشان‌ را به‌ خدا دادند و خدا آنان‌ را از لابه‌لای‌ رازها عبور داد و در هر عبور رازی‌ گشوده‌ شد.

و روزی‌ فرشته‌ای‌ در دفتر خود نوشت: زندگی‌ به‌ پایان‌ رسید.

و نام‌ گروه‌ نخست‌ از دفتر آدمیان‌ خط‌ خورد، گروه‌ دوم‌ در گشودن‌ راز اولین‌ واماند.

و تنها آنان‌ که‌ دست‌ در دست‌ خدا دادند از هستی‌ رازناک‌ به‌ سلامت‌ گذشتند.


یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۸ توسط مهناز



داستان قلب شکسته

نمی دانست دلش را کجا گم کرده است .

 تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .

گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .

اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .

دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .

وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است .

دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .

ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .

اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید .

 خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ،

کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .

وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .

وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .

او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .

نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .

الا خدا که عشق فقط از برای خداست.

 


یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۸ توسط مهناز



قصه لیلی

 

 

 

 

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.


در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.


آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...


خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است


شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن


خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است


شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.


مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...


خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.


عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.


لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.


خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.


لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.


لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.


خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟


لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.


این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......

  


جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۸ توسط مهناز



به ناتوانی لبخند بزن

سلامی به زیبایی و آرامش شبهای دلنشین تابستان

دوستان با وفای من ، تصاویری که برایتان در زیر گذاشتم خیلی جالب است . براتون شرح نمی دهم . و شرح آنها را به عهده خودتان می گذارم .. مطمئنم که شما هم مثل من تعجب می کنید و به فکر فرو می روید . فکری که با خود زمزمه می کنید که غیر ممکن غیرممکن است .

جهت مشاهده تصاویر بعدی در ادامه مطلب کلیک کنید .

 



ادامه مطلب

جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۸ توسط مهناز



مهدی جان تولدت مبارک

صحبتی با امام عصر ( عج )

روز میلاد تو نزدیک است . دوباره تو خواهی آمد . نه تو بودی و هستی . ما دوباره تو را یاد خواهیم کرد .

مهدی عزیز ‌،دوباره تو خواهی آمد و جهان سراسر شوق و شادی خواهد شد . همگان دوستت دارند و برایت جشن میلاد خواهند گرفت اما نه به آن زیبایی و عظمت جشنی که فرشتگان آسمان برای سالگرد  میلادت و حضور جاودانیت خواهند گرفت .

 همگان باز هم برای روز سبز حضور واقعی تو در جهان تیره و تار به انتظار خواهند نشست . و برای وصالت به عشق تو زمزمه یا رب یا فرج سر خواهند داد .

مهدی جان ، سرور من ،  هر سال  در سالگرد تولدت ، دست نوشته های خود را با  سخنانی که همان دم بر زبانم جاری می گردد برایت می نویسم و به تو تقدیم می کنم . می دانم که می خوانی و همین حس برای من انگیزه دوباره نوشتن در روزها وساعت هایی می گردد که تو را یاد خواهم کرد  .

امروز نیز بسان آئین گذشته برای تو خواهم نوشت . اما قلم نگارش من این بار نمی داند که از کدامین سخن برایت بگوید  .آخر میدانی این زمانه با زمانه های گذشته فرق کرده و من مطمئنم تو نیز بهتر از هرکس دیده ای و غمگینی . نگاه کن و ببیین آنچه را که قلم من می نگارد شاید هرگز چشمان من نیز باورش نمی کرد  . میدانم آنچه را که خواهم نوشت قلب تو رابیشتر از گذشته به درد خواهد آورد . مرا ببخش مولای من . چه کنم که جز در این روز ، روز دیگری را برای سخن با تو مناسب ندیدم.

آقای من ، یا اباصالح،‌ تو تنها ضربان امید قلب مایی که ما را به ادامه زندگی امیدوار خواهد کرد . تو تنها امام عصری مایی که در این برهوت ظلم و ستم  هیچ شعبه و نماینده ای ندارد . تو تنهایی ساحل نجات ما از دریای بیکرانی دروغی که اکنون شنا کردن در سطح عمق کم آن نیز خفقان آور گشته است .

گل زیبای نرگس ،  خوشبوترین گل زیبای امامت ،  کاش در لحظه هایی که تو را می خواندم میامدی ،‌ کاش در لحضه هایی که عطش حضور تو می طلبید می امدی . کاش در لحظه هایی که اشکهای مادران داغدیده جاری میگشت . کاش در لحضه هایی که فریاد بی عدالتی سراسر جهان را گرفته است . کاش در لحضه هایی که در پشت دیوارهای دین و  امامت خنجر ظلم بر گلوگاه بیگناهان فرو می رفت و کاش در تمامی فریادهای خفه گشته در گلو و  در تمامی بغضهای سنگین فرو خفته در دل ،  و کاش در تمامی حضور سبز مظلمومیت  ما که بر زیر چکمه های سنگین  دژخمیان لگد کوب گشت می آمدی .

ای حجت رسول خدا ، من باز هم بر سر خانه انتظار تو خواهم نشست . دیر نیست زمانی که زمزمه امدنت بر سر هر کوی شنیده شود .و نشانه های سبز حضورت همانند شکوفه های بهاری کوچه باغ خفته مردمان را گلستان کند .

ای قائم آل محمد ، ای امام نظاره گر . برایمان دعا کن . و ما را در این وادی  تنها نگذار و زهی ز خیال خویش ما را رها نکن . و بدان که ما همچنان در انتظار وصال تو خواهیم ماند .

عمریست که از حضور او جا ماندیم 

در غروب سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر است که تا که ما برگردیم

مائیم که در غیبت کبری ماندیم

 

ای ولی عصر و  امام زمان                   ای سبب خلقت کون و مکان

ای مدنی برقع و مکی نقاب                  سایه نشین چند بود آفتاب

ما همه موریم و سلیمان تو باش          ما همه جسمیم و بیا جان تو باش

سکه تو زن تا امرا کم زنند                    خطبه تو خوان تا خطا دم زنند

تا تو زما روی نهان کرده ای                  خون به دل پیر و جوان کرده ای

منتظران را به لب آمد نفس                   ای زتو فریاد به فریاد رس

حجت یزدانی و  جان جهان                   مهدی موعود ای امام زمان

کارت پستال نیمه شعبان میلاد امام زمان (عج) و روز مستضعفان


پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۸ توسط مهناز



تنها کسی که منو تنها نگذاشت

اولین روز که چشمامو وا کردم دیدم یکی کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه میکرد بهش گفتم تو کی هستی؟

گفت: من پیشت میمونم ولی بهت نمیگم کی هستم

گفتم : تا همیشه پیشم میمونی

گفت : آره

گفتم : باهام بازی میکنی؟

گفت : نه

گفتم : واسه چی؟

گفت : من فقط پیشت میمونم ولی کاری واست نمیکنم

من هم گریه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گریه نکن

گفتم : واسه چی؟

گفت : هنوز وقتش نرسیده

من هم بیشتر گریه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : میدوی این کیه ؟

گفتم : نه

گفت : این مادرته

گفتم : مادر چیه؟

گفت : مادر دلسوز ترین فرد دنیاست خیلی هم دوست داشتنیه

گفتم : باهام بازی میکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بیشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولی...

گفتم : ولی چی؟

گفت : اون تو رو تنها میزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نمیزاره

گفت : تنهات میزاره

منم دوباره گریه کردم دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید

اون گفت : این رو میشناسی؟

گفتم : نه

گفت : این پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : این کیه ؟

گفت : این مهربان ترین فرد دنیاست خیلی هم دوستت داره

گفتم : باهام بازی میکنه؟

گفت : اره ولی آخر تنهات میزاره

گفتم : تو دروغ میگی اون منو دوست داره

دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و یه بوس به دستام داد

گفت : میدونی این کیه؟

گفتم : نه

گفت : این خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازی

گفتم : این پیشم میمونه

گفت : نه این هم تنهات میزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پیشت میمونم و تنهات نمی زارم

گفتم : نه

وبعد دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد

گفت : میدونی این کیه ؟

گفتم : این همونیه که منو تنها نمی زاره

گفت :نه اون هم تو رو تنها میزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چی میخوای واست میاره ولی بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات میزاره

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های دیگری آشنا شدم

ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها میزارن

تا روزی که....

داشتم قدم میزدم دیدم یکی داره نگام میکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره اونجا ایستاده و به من خیره شده من هم اهمیتی بهش ندادم و سریع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همین جور به من خیره میشد

وقتی اون رو میدیدم داشت بهم لبخند میزد همیشه یک شاخه گل سرخ توی دستاش بود یک روز که داشتم از اونجا گذر میکردم دیدم یکی اومد جلوم ایستاد و شاخه گلی به طرف من گرفت وقت نگاش کردم دیدم خودشه همونی که همیشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

دیدم یکی بهم گفت : تنهات میزاره

آره خودش بود اونی که همیشه باهام بود و می گفت تنهام نمیزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : این دلیل موندن نیست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظر من به درختی تکیه میکرد با یک گل سرخ

کم کم معنی عشق رو فهمیدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدایی میترسیدم خیلی....

روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست دیدم یک نامه با یک گل سرخ کنار درخت بود

وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترینی

به خیابون نگاهی کردم دیدم خودش بود اما دستاش توی دستای یکی دیگه....

توی همون لحظه دیدم یک دست روی شونه هام گذاشت

گفت : دیدی گفتم باتو نمیمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گریه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتی

گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نمیزارم

گفتم : تو کی هستی؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اونی که با همه میمونه هیچ کسی رو توی تنهایی تنها نمیزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جایی که دیگه کسی منو پیدا نکنه

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود .....


دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۸ توسط مهناز



موفقیت همیشه نزدیک

سلام دوستان گلم

این روزها فصل اعلام نمرات پایان ترم است هر بار که به سایت می رم و نمراتمامو نگاه می کنم قلبم میریزه و خدا خدا می کنم که قبول شده باشم . و بعد از هربار گذراندن یک ترم خیالم راحت میشه .  حتما بین شما دوستان هم کسانی مثل من هستند که دانشجو میباشد و من و درک می کنند  .

دوست دارید   یک داستان جالب ولی واقعی از شروع به تحصیل یک دختر را به شما بگم ؟ شاید قوت قلب تمام کسانی باشه که می خواهند دوباره شروع کنند .

حدودا 10 سالی از وقتی که دیپلم گرفته بود گذشته بود ..ان زمانها که نه امکانات تحصیل به اندازه امروز بود مثل کلاس کنکور و این همه خدمات آموزشی چند بار سعی کرده بود که از پشت دیوار کنکور که ان موقعها مثل دیوار چین بلند و طولانی بود آخعبور کنه اما متاسفانه بعد از دوبار کنکور و عدم قبولی مایوس میشه و در راه شغل و کار  وقت خودش را می گذاره که البته هم موفقیتهایی به دست می اره .

اما بعد از 10 سال یهو شعله امید در دلش روشن میشه ..امید به اینده ای بهتر امید به فردایی بهتر . ثبت نام میکنه و شروع میکنه به خواندن درسو کتاب و غیره ... خیلی سخت بود همه چیز از یادش رفته بود... جدول ضربی هم که تو زمان تحصیل خودش از بر بود حتی یادش رفته بود .. اما ادامه می داد و خیلی ها در این راه بهش کمک کردند ..و روحیه ان را تحسین کردند ..با اینکه زمان خیلی کمی داشت ادامه داد و روز موعود یعنی روز امتحان سر رسید .

اون خسته بود اما به موقع به جلسه امتحان رفت و سعی کرد که با ارامش و تمرکز به سوالات جواب بده ... وقتی نوبت سوالات تخصصی شد ..با چشماهای خودش دید که خیلیها بعد از گذشت کمی از دقایق با ناراحتی از کلاس بیرون رفتند و برگه خود را تحویل دادند وبعضی ها سر رو میز گذاشتند و گریه می کردند  اما اون توجه نکرد و سعی کرد تا انجا که می تونه به سوالات جواب بدهد  .

وقتی امتحان تمام شد .. به خودش مطمئن بود که قبول نمیشه .. خیلی به نظر خودش امتحان را بد داده بود .. دوماهی از تاریخ ازمون گذشته بود ..اصلا پیگیر نتایج نبود و نمی خواست هم که بدونه .. تا اینکه یک روز بی خبر که تو اتاق کارش پشت میزش نشسته بود تلفنش زنگ می خوره و دوستش همونی که باهاش امتحان داده بود اما اون تو رشته حسابداری و خودش تو رشته مهندسی صنایع ..یک خبر باور نکردنی بهش میده .. باورش نمی شد.. سریع خودش را به کامپیوتری که به اینترنت اتصال داشت  رسوند و بعد از لحظاتی اسم خودش را در لیست قبولی ها دید .. و بدون اختیار فریاد شادی سر داد .

بله عزیزان من ..در جایی که تصور هیچ موفقیت وجود ندارد ..فرصت پیروزی به وجود میاد و شما را به انچه که منتظرش نبودید می رسونه .. بگذریم که این بنده خدا وقتی کل پرسنل شرکت فهمیدند .. مجبور شد فردای ان روز به کل شرکت شیرینی تر بده ...تا باشه همیشه از این شیرینی ها ..چشمک

راستی به نظر شما این داستان واقعی مربوط به چه کسی می تونست باشه ..خوب فکر کنید شاید حدس بزنید که این دختر چه کسی بوده ؟

با آروزی موفقیت برای تمام کسانی که در راه علم و پیشرفت قدم می گذارند

 


جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۸ توسط مهناز



عشق و دوباره عشق

شعری از فریدون مشیری

عشق

عشق هر جا رو کند آنجا خوش است

گر به دریا افکند دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلکش است

ای خوشا ان دل که در این آتش است

تا بینی عشق را آینه وار

آتشی از جان خاموشت برآر

هرچه می خواهی به دنیا در نگر

دشمنی از خود نداری سختر

عشق پیروزت کند بر خویشتن

عشق آتش می زند در ما و من

عشق را دریاب و خود را واگذار

تا بیابی جان نو خورشید وار

عشق هستی زا و روح افزا بود

هرچه فرمان می دهد زیبا بود


دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۸ توسط مهناز



Blog Skin